...کـوچـه هـای بـاران...
حـرفـهـایـی بـرای نـشـنـیـدن
بابایی میشه من هر شب همین جا پیشت بخوابم. مثل استخوانهای پیکر پسرت که در آغوش کشیده ای . گریه کن مادر با نفس بریده ماسکش را کنار می گذاشت و می گفت : اللهم عجل وفاتی صداي ياز هرا گفتنش. كوچه هاي بحرين عجيب بوي مدينه مي دهد اين روزها.
آن هم درست موقع سال تحویل ،می شود هشت سین. سرفه هایی که سفره هفت سین را هشت سین می کند. وقت خواندن دعا :حول حالنا .... ------------------------------------------------------------- بعدا نوشت: خدایا سین سلامتی را سر سفره هفت سین همه جانبازان قرار بده همین................................................................................................... خاکسترم را جشن می گیرند... بهزاد پور حاجیان بر گامهای خسته می خندند،نمناکی لبهای تاولها زنجیر می غلطید ومی پوسید،در انزوای خشک مفصلها این کفشهای کهنه می دانند،من با صدای مرگ،رقصیدم وقتی که می خواندند لبهای داغ نفسگیر مسلسلها من از تبار کوه ودریا یم،این جا اگر خاموش
افتادم جای قدم های من افتاده است،بر سینه خونین جنگلها خاکسترم را جشن می گیرند،این باد های مست هر
جایی روشنگر شب های مسمومم،در سردی خاموش مشعل ها حالا غرور دست وپا گیرم،با خاطراتی مبهم و تاریک افتاده ام در زیر پای شهر،یا در کنار جوی وجدول
ها ای کاش می رفتیم و می خواندیم،تصنیف سرخ خون
وآهن را دلتنگم از امروز تقدیرم،آه!ای مسلسل ها!مسلسل
ها!
چقدر پشت در پزشک قانونی التماس کردم .نه برای اثبات شهادتت. نه ، برای اینکه بفهمند که دیگر جای سالمی در بدن نداری. پی نوشت : هر روز خبر تازه ای از کوچ جانبازانی به گوش می رسد که در اوج گمنامی پر گشودند و رفتند. و هنوز برخی از ما خوابیم یا شاید خودمان را به خواب زده ایم. گوشی
که زنگ خورد؛ گلی بود، هاج و واج ـ می
گفت حال حاج علی باز بد شده… جسم
اش تمام زرده شده… رنگ باخته، سرد است چنان
که بگویی جسد شده… رفتم
به سوی خانه چنان دستپاچه، گیج! خانه
پر از صداست، پر از آه و ناله نیزغمگین کنار
تخت، گلی ایستاده است با
بغض کهنه ای به گلو بسته ـ سد شده دیدم
تلی از آتش و فریاد روی تخت ـ لرزان،
کبود، زخم، دمل ریز، سوخته چون نعشِ کشته ای که در آشوب روزِ جنگ در زیر سم وحشی
اسبان لگد شده… باید
چگونه بارقه ی دوست را شناخت؟ با این زمانه ای که پر از دیو و دد شده! اورژانس
می رسد ـ دو سه همراه، باند تخت… حاجی نفس، نفس ، نـَ…. نفس های آخر است در
گوش من صداش ولی موج می خورد: بد، بدتر از گذشته شده، خوب ، بد شده…! این بار چندم است
که تا مرگ می رود… این بار چندم است که حتی پزشک نیست! این
بار پنجم است کميسیون، دوا، سند، این بار پنجم است که پرونده رد شده…! شاعر: محمود طیب جمع شقایقها همه مست می پیغمبرند ------------------------------------------------ شهید زین الدین : هر گاه شب جمعه شهدا را یاد کردید آنها شما را نزد اباعبدلله یاد می کنند. بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین الرحمن الرحیم ............. راز ستارهها ميان سرفههای خشک و قرصهای بیاثر اما براي تحمل دردهايت كسي حاضر نشد شريك ما باشد. مي گويند دردهايت را نمي شود تقسيم كرد. دردهايت همه اش براي من .....
آقا قرآن خواستند و مثل همیشه با طمأنینه در صفحهی اولش نوشتند: تقدیم به
خانوادهی شهید مصطفی احمدی روشن. قرآن اول را دادند به پدر مصطفی. پدر
مصطفی قرآن را گرفت و گفت: ما از این اتفاق هیچ ناراحت نیستیم شما هم غم به
دلتان راه ندهید آقا. هدیه دوم: مادر مصطفی هم رفت پیش رهبر و آرام گفت: آقا دعا کنید خدا به من صبر بده. من تا حالا عیان گریه نکردم. منبع:خبرگزاري فارس
به راستی چه رازی در شکافته شدن ذره ها دیدید که مشتاقانه به سوی خالق پر کشیدید. هر که را اسرار حق آموختند ..........
منم براي اينكه متوجه نشه نگفتم كه هر شب كه برام املا ميگيد دارم براتون گريه ميكنم. پرده اول : پدر آهسته نگاه می کرد .با نگاهش التماس می کرد.کمی آنطرف تر پسرش جور بی تابی همه را می کشید.با هر زحمتی بود اولی را پیدا کردیم .زنش بود.مادر آن جوان.مرد همچنان بهت زده بود.زیر لب ذکری گفت و اجازه ادامه کار را نداد .خودش دست به کار شد و در میان پتویی پیچید. کمی بعد یکی از پسرانش،کمی بعد جوان دیگرش.آن جوان بی تاب داشت خودش را می زد.داشت خاک بر سر و صورتش می ریخت.اما پیرمرد فقط ذکر می گفت.خودش بچه هایش را پیچید لای پتو. به پسرش می گفت ناشکری نکن بابا .راضی باش به رضای خدا و خودش دائم خدا را شکر می کرد. و من مبهوت صبر آن پیرمرد شدم. پرده دوم : مرد آنقدر بی تاب بود که هیچ کس نمی توانست آرامش کند.می گفت مطمئنم همین جا باید باشد.با هر وسیله ای بود زمین را می کندیم.اول عروسکش پیدا شد.مرد بی تاب تر شد.وقتی دستش از زیر خاک پیدا شد خودش جلوتر آمد.با هر زحمتی بود از زیر خاک بیرون کشیده شد. پدری که آنقدر بی تابی می کرد وقتی که دید نمی تواند بوی جنازه را تحمل کند حتی دست به دخترش نزد. پرده سوم: یکی آن حوالی آرام پرسه می زد.انگار دنبال چیزی می گشت.صدایم که کرد مطمئن شدم عزیزی زیر خاک دارد.من داشتم دلداریش می دادم. تازه از خارج آمده بود .دنبال مادر و خواهرش می گشت.می گفت باید این حوالی باشند.اگر می توانید پیدایشان کنید و رفت......... پرده چهارم: یکی با جانمازش دفن شده بود.یکی با رختخوابش.طفلی با مادرش.و هزاران نفر هر کدام به طریقی..
پی نوشت :ششم دی ماه سال ۱۳۸۲ به اتفاق چند نفر از دوستان یک روزبعد از زلزله خودمان را به بم رساندیم.اینها گوشه ای از هزاران بود که با چشم خودم دیده بودم.هنوز بعد از گذشت هشت سال فراموش کردن آن روزها برایم غیر ممکن است. بعد از هیئت همان یک نفر را دیدم... دستی در بدن نداشت. نانوا بود تا همین چند ماه پیش. خبر رفتنش را تازه شنیدم . هیچ کس جز خودش نمیدانست شیمیایی بوده . چقدر این دعا به گوش عمه اش آشنا بود سالها پیش از عاشورا زمینش با اشکهای علی سیراب شده بود مسلم دروازه ورود به محرم
دستهایش توان بغل گرفتن علی را نداشت.خودم دستهایش را دور گردن علی حلقه کردم. روزهای آخر فقط با پلکهایش کودکش را بغل می کرد. یادش بخیر... من ، کودکی و تاب ، بابا... آقا اجازه ؟ درد دلهایم زیاد است مادر نشسته گوشه ای بیتاب ، بابا بر روی تختش ، خس خس سینه و دردی... من هم صدایش میزنم... با... ، باب... ، بابا... آقا اجازه ؟ درسها را خوب حفظم درسی که یادم هست از خوناب ، بابا آقا اجازه ؟ ((ش)) شبیه شیمیایی... راهی این جنت شد از این باب ، بابا آقا اجازه ؟ ((د)) شبیه یک دلاور چیزی که مانده از تنش یک قاب ، بابا... جانباز تمثال وفاداریست آقا بهر شهادت می شود بی خواب . بابا... زخم تنش در آسمان چون آفتاب است شب ها همیشه می شود مهتاب . بابا... زخمی ترین شعرم فدای تار مویش با هر دمش دریا شود گرداب . بابا... آقا اجازه دست هایم درد دارد از این جریمه های سخت آب بابا... شعری از"سید حامد رحمتی" فرزند جانباز شیمیایی و بنویس برای آقایم که هیچ کس اینجا دیده به راهت نیست. آب رنگ خون گرفت .تقدیر این بود همه باید تشنه می رفتند. کوفه نیا . روز بعد تکه های پیکرش را از لای سنگ ها جمع کردم. گرچه در خاطر بي معرفتان نيست شهيد نمره مردي و ايثار گرفت ، بيست شهيـــد پاسخت چيست بر اين پرسش يُومُ الحَسرت گر بپرسند که اي دوست ، بگو کیست شهيد ؟ عاقبت بر پلِ باريک تر از موي صــــــراط ميدهد بر تو و بر تُوسنِ تو ايست شهيد ! رحیم چهره خند می خواستم بگویم مثل کوه پشت سرت ایستاده ام. غمت مباد به اميد پيروزي ،نه در جنگ ،كه بر جنگ زنده ياد قيصر امين پور اما .... راستی چقدر درد طعنه های اینان از درد ترکش ها بیشتر تنم را می سوزاند.
می گوی ام از فلانی از آ… سرفه می کند.. با سرفه سرفه سرفه مرا می کند خطاب :
لبی به قصه باز کن برای دخترت
پدر
تو را به روی دفترم شبيه شمع
میکشم
شبيه شمع روشنی که سوخته است
از دو سر
هميشه فکر پر زدن تو را رها
نمیکند
ولی چگونه میپرد، پرندهای
بدون پر
دلت گرفته ابر من! ببار تا
سبک شوی
ببار روی دشت زخم آی ابر بیضرر
هنوز پی نبردهام به راز اين
ستارهها
تو خواب میروی و من کنار تخت
تا سحر...
هميشه فکر میکنم چرا اضافه
میشود
به جمع اين ستارهها، ستارههای
بيشتر
دوشنبهها که میشود دلم چه
شور میزند
برای اتفاق بد و يا برای يک
سفر
مزاحمت نمیشوم فقط بدان که
دخترت
نگاه میکند تو را هميشه با
دو چشم تر
کمی بخواب خستهای دوباره حرف
میزنيم
اگر اجازه میدهی تو را ببوسم
ای پدر
منبع: کتاب شعر از هشت بهار
سرخ
رهبر سر از روی قرآن دوم که داشت در آن برای
همسر مصطفی چیزی به یادگار مینوشت، برداشت و گفت: غم داریم! این جور حوادث
مثل تیر به دل انسان است. منتها غم نباید انسان را از پا بیندازد. این
حوادث علاوه بر اینکه ارادهی انسان را تقویت و به خدا نزدیک میکند یک
نتیجهی دیگر هم دارد. ما قبلاً از اهمیت کار خودمان آگاه بودیم ولی آیا از
اهمیت آن برای دشمن هم آگاه بودیم؟ این شهادتها میزان اهمیت این
فعالیتها برای دشمن را هم برای ما روشن کرد. معلوم شد نتیجه کار اینها مثل
پتک توی سرشان خورده که دیگر کارشان به اینجا کشیده که هزینه میکنند تا
این همه جوانهای ما را شهید کنند.
آقا گفتند: نه؛ گریه کنید.
مادر شهید گفت: نه گریه نمیکنم نمیخوام اونها خوشحال بشن.
آقا
ابرو در هم کشیدند و گفتند: غلط میکنند خوشحال میشوند. گریه برای مادر
هیچ اشکالی ندارد. گریه کنید و دعا کنید هم برای اون شهید که الحمدلله
درجاتش عالیست و از خدا بخواهید دعای او را شامل حال شماها و ما و همسر و
فرزندش بکند.
آقا حرفش تمام شده و نشده چشمهای مادر مصطفی خیس شد.

بنویسید زنی مرد که زنبیل نداشت
پسری زیر زمین بود پدر بیل نداشت
بنویسید که با عطر وضو آوردند
نعش دلدار مرا لای پتو آوردند

Design By : Night Melody



