تبليغاتX
...کـوچـه هـای بـاران...




























...کـوچـه هـای بـاران...

حـرفـهـایـی بـرای نـشـنـیـدن

بابایی میشه من هر شب همین جا پیشت بخوابم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت توسط محمد درویش زاده| |
چشمهایت به رنگ موهایت درآمده مادر.سفید مثل دلت.مثل چادر نمازت .

مثل استخوانهای پیکر پسرت که در آغوش کشیده ای .

گریه کن مادر


نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت توسط محمد درویش زاده| |
چقدر دعایش بعد از فاطمیه شبیه مادرش شده بود.

با نفس بریده ماسکش را کنار می گذاشت و می گفت :

اللهم عجل وفاتی

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت توسط محمد درویش زاده| |
هر چه بيشتر زير دست و پا كتك مي خورد صدايش بلندتر مي شد .

صداي ياز هرا گفتنش.

كوچه هاي بحرين عجيب بوي مدينه مي دهد اين روزها.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت توسط محمد درویش زاده| |
سفره هفت سینش سالهاست که هشت سین دارد.

آن هم درست موقع سال تحویل ،می شود هشت سین.

سرفه هایی که سفره هفت سین را هشت سین می کند.

وقت خواندن دعا :حول حالنا ....

-------------------------------------------------------------

بعدا نوشت:

خدایا سین سلامتی را سر سفره هفت سین همه جانبازان قرار بده


نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت توسط محمد درویش زاده| |
ایشالله تو سال جدید آقامون بیاد.


همین...................................................................................................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |

خاکسترم را جشن می گیرند...

بهزاد پور حاجیان

 

بر گامهای خسته می خندند،نمناکی لبهای تاولها

زنجیر می غلطید ومی پوسید،در انزوای خشک مفصلها

این کفشهای کهنه می دانند،من با صدای مرگ،رقصیدم

وقتی که می خواندند لبهای داغ نفسگیر مسلسلها

من از تبار کوه ودریا یم،این جا اگر خاموش افتادم

جای قدم های من افتاده است،بر سینه خونین جنگلها

خاکسترم را جشن می گیرند،این باد های مست هر جایی

روشنگر شب های مسمومم،در سردی خاموش مشعل ها

حالا غرور دست وپا گیرم،با خاطراتی مبهم و تاریک

افتاده ام در زیر پای شهر،یا در کنار جوی وجدول ها

ای کاش می رفتیم و می خواندیم،تصنیف سرخ خون وآهن را

دلتنگم از امروز تقدیرم،آه!ای مسلسل ها!مسلسل ها!

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
پیکرت را تکه تکه کردند تا ثابت کنند که رفتنت به خاطر شیمیایی نبوده.

چقدر پشت در پزشک قانونی التماس کردم .نه برای اثبات شهادتت.

نه ، برای اینکه بفهمند که دیگر جای سالمی در بدن نداری.



پی نوشت :

هر روز خبر تازه ای از کوچ جانبازانی به گوش می رسد که در اوج گمنامی پر گشودند و رفتند.

و هنوز برخی از ما خوابیم یا شاید خودمان را به خواب زده ایم.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |

گوشی که زنگ خورد؛ گلی بود، هاج و واج ـ

می گفت حال حاج علی باز بد شده

جسم اش تمام زرده شده رنگ باخته، سرد است

چنان که بگویی جسد شده

رفتم به سوی خانه چنان دستپاچه، گیج!

خانه پر از صداست، پر از آه و ناله نیزغمگین

کنار تخت، گلی ایستاده است

با بغض کهنه ای به گلو بسته ـ سد شده

دیدم تلی از آتش و فریاد روی تخت ـ

لرزان، کبود، زخم، دمل ریز، سوخته چون نعشِ کشته ای که در آشوب روزِ جنگ در زیر سم وحشی اسبان لگد شده


می گوی ام از فلانی از آ سرفه می کند.. با سرفه سرفه سرفه مرا می کند خطاب :

باید چگونه بارقه ی دوست را شناخت؟ با این زمانه ای که پر از دیو و دد شده!

اورژانس می رسد ـ دو سه همراه، باند تخت حاجی نفس، نفس ، نـَ. نفس های آخر است

در گوش من صداش ولی موج می خورد: بد، بدتر از گذشته شده، خوب ، بد شده!

 این بار چندم است که تا مرگ می رود این بار چندم است که حتی پزشک نیست!

این بار پنجم است کميسیون، دوا، سند، این بار پنجم است که پرونده رد شده!

شاعر: محمود طیب

 

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
امشب همه نیلوفران مشتاق روی دلبرند.

جمع شقایقها همه مست می پیغمبرند


------------------------------------------------


شهید زین الدین :

هر گاه شب جمعه شهدا را یاد کردید آنها شما را نزد اباعبدلله یاد می کنند.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین

الرحمن الرحیم

.............

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |

راز ستاره‌ها

ميان سرفه‌های خشک و قرص‌های بی‌اثر
لبی به قصه باز کن برای دخترت پدر
تو را به روی دفترم شبيه شمع می‌کشم
شبيه شمع روشنی که سوخته است از دو سر
هميشه فکر پر زدن تو را رها نمی‌کند
ولی چگونه می‌پرد، پرنده‌ای بدون پر
دلت گرفته ابر من! ببار تا سبک شوی
ببار روی دشت زخم آی ابر بی‌ضرر
هنوز پی نبرده‌ام به راز اين ستاره‌ها
تو خواب می‌روی و من کنار تخت تا سحر...
هميشه فکر می‌کنم چرا اضافه می‌شود
به جمع اين ستاره‌ها، ستاره‌های بيشتر
دوشنبه‌ها که می‌شود دلم چه شور می‌زند
برای اتفاق بد و يا برای يک سفر
مزاحمت نمی‌شوم فقط بدان که دخترت
نگاه می‌کند تو را هميشه با دو چشم تر
کمی بخواب خسته‌ای دوباره حرف می‌زنيم
اگر اجازه می‌دهی تو را ببوسم ای پدر

منبع: کتاب شعر از هشت بهار سرخ

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
به همه گفته ام به جاي تو نفس بكشند.به جاي نفس هايي كه بالا نمي آيند.

اما براي تحمل دردهايت كسي حاضر نشد شريك ما باشد.

مي گويند دردهايت را نمي شود تقسيم كرد.

دردهايت همه اش براي من .....

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
هدیه اول:

آقا قرآن خواستند و مثل همیشه با طمأنینه در صفحه‌ی اولش نوشتند: تقدیم به خانواده‌ی شهید مصطفی احمدی روشن. قرآن اول را دادند به پدر مصطفی. پدر مصطفی قرآن را گرفت و گفت: ما از این اتفاق هیچ ناراحت نیستیم شما هم غم به دلتان راه ندهید آقا.


رهبر سر از روی قرآن دوم که داشت در آن برای همسر مصطفی چیزی به یادگار می‌نوشت، برداشت و گفت: غم داریم! این جور حوادث مثل تیر به دل انسان است. منتها غم نباید انسان را از پا بیندازد. این حوادث علاوه بر اینکه اراده‌ی انسان را تقویت و به خدا نزدیک می‌کند یک نتیجه‌ی دیگر هم دارد. ما قبلاً از اهمیت کار خودمان آگاه بودیم ولی آیا از اهمیت آن برای دشمن هم آگاه بودیم؟ این شهادت‌ها میزان اهمیت این فعالیت‌ها برای دشمن را هم برای ما روشن کرد. معلوم شد نتیجه کار اینها مثل پتک توی سرشان خورده که دیگر کارشان به اینجا کشیده که هزینه می‌کنند تا این همه جوان‌های ما را شهید کنند.

هدیه دوم:

مادر مصطفی هم رفت پیش رهبر و آرام گفت: آقا دعا کنید خدا به من صبر بده. من تا حالا عیان گریه نکردم.
آقا گفتند: نه؛ گریه کنید.
مادر شهید گفت: نه گریه نمی‌کنم نمی‌خوام اونها خوشحال بشن.
آقا ابرو در هم کشیدند و گفتند: غلط می‌کنند خوشحال می‌شوند. گریه برای مادر هیچ اشکالی ندارد. گریه کنید و دعا کنید هم برای اون شهید که الحمدلله درجاتش عالیست و از خدا بخواهید دعای او را شامل حال شماها و ما و همسر و فرزندش بکند.
آقا حرفش تمام شده و نشده چشم‌های مادر مصطفی خیس شد.


منبع:خبرگزاري فارس

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |

به راستی چه رازی در شکافته شدن ذره ها دیدید که مشتاقانه به سوی خالق پر کشیدید.

هر که را اسرار حق آموختند ..........




نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
امروز خانم معلم دعوام كرد.ميگفت چرا تمام برگه هاي دفتر مشقت جاي آب هست.انگار زير بارون بوده. 

منم براي اينكه متوجه نشه نگفتم كه هر شب كه برام املا ميگيد دارم براتون گريه ميكنم.

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |

پرده اول :

پدر آهسته نگاه می کرد .با نگاهش التماس می کرد.کمی آنطرف تر پسرش جور بی تابی همه را می کشید.با هر زحمتی بود اولی را پیدا کردیم .زنش بود.مادر آن جوان.مرد همچنان بهت زده بود.زیر لب ذکری گفت و اجازه ادامه کار را نداد .خودش دست به کار شد و در میان پتویی پیچید.

کمی بعد یکی از پسرانش،کمی بعد جوان دیگرش.آن جوان بی تاب داشت خودش را می زد.داشت خاک بر سر و صورتش می ریخت.اما پیرمرد فقط ذکر می گفت.خودش بچه هایش را پیچید لای پتو.

به پسرش می گفت ناشکری نکن بابا .راضی باش به رضای خدا و خودش دائم خدا را شکر می کرد.

و من مبهوت صبر آن پیرمرد شدم.

پرده دوم :

مرد آنقدر بی تاب بود که هیچ کس نمی توانست آرامش کند.می گفت مطمئنم همین جا باید باشد.با هر وسیله ای بود زمین را می کندیم.اول عروسکش پیدا شد.مرد بی تاب تر شد.وقتی دستش از زیر خاک پیدا شد خودش جلوتر آمد.با هر زحمتی بود از زیر خاک بیرون کشیده شد.

پدری که آنقدر بی تابی می کرد وقتی که دید نمی تواند بوی جنازه را تحمل کند حتی دست به دخترش نزد.

پرده سوم:

یکی آن حوالی آرام پرسه می زد.انگار دنبال چیزی می گشت.صدایم که کرد مطمئن شدم عزیزی زیر خاک دارد.من داشتم دلداریش می دادم.

تازه از خارج آمده بود .دنبال مادر و خواهرش می گشت.می گفت باید این حوالی باشند.اگر می توانید پیدایشان کنید و رفت.........

پرده چهارم:

یکی با جانمازش دفن شده بود.یکی با رختخوابش.طفلی با مادرش.و هزاران نفر هر کدام به طریقی..

بنویسید زنی مرد که زنبیل نداشت پسری زیر زمین بود پدر بیل نداشت
بنویسید که با عطر وضو آوردند نعش دلدار مرا لای پتو آوردند


پی نوشت :ششم دی ماه سال ۱۳۸۲ به  اتفاق چند نفر از دوستان یک روزبعد از زلزله خودمان را به بم رساندیم.اینها گوشه ای از هزاران بود که با چشم خودم دیده بودم.هنوز بعد از گذشت هشت سال فراموش کردن آن روزها برایم غیر ممکن است.

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
توی هیئت همه سینه می زدند .فقط یک نفر کنار هئیت سرش را به دیوار می کوبید و حسین حسین می گفت.

بعد از هیئت همان یک نفر را دیدم...

دستی در بدن نداشت.

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
تمام طعم نان داغ روزهای کودکیم را از دستانش چشیدم.

نانوا بود تا همین چند ماه پیش.

خبر رفتنش را تازه شنیدم .

هیچ کس جز خودش نمیدانست شیمیایی بوده .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
اللهم عجل وفاتی...

چقدر این دعا به گوش عمه اش آشنا بود

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
اعوذ بالله من الکرب و البلاء

سالها پیش از عاشورا زمینش با اشکهای علی سیراب شده بود

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
پیشمرگ مولایش شد

مسلم

دروازه ورود به محرم

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |

حی علی العزاء

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
تمام طول مهمانی داشت با حسرت به پدر و پسر نگاه می کرد.مهمانها که رفتند سراغ پسرش را گرفت.می خواست بغلش کند .

دستهایش توان بغل گرفتن علی را نداشت.خودم دستهایش را دور گردن علی حلقه کردم.

روزهای آخر فقط با پلکهایش کودکش را بغل می کرد.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
آقا اجازه ؟ شعر من هست آب بابا

یادش بخیر... من ، کودکی و تاب ، بابا...

آقا اجازه ؟ درد دلهایم زیاد است

مادر نشسته گوشه ای بیتاب ، بابا

بر روی تختش ، خس خس سینه و دردی...

من هم صدایش میزنم... با...  ، باب... ، بابا...

آقا اجازه ؟ درسها را خوب حفظم

درسی که یادم هست از خوناب ، بابا

آقا اجازه ؟ ((ش)) شبیه شیمیایی...

راهی این جنت شد از این باب ، بابا

آقا اجازه ؟ ((د)) شبیه یک دلاور

چیزی که مانده از تنش یک قاب ، بابا...

جانباز تمثال وفاداریست آقا

بهر شهادت می شود بی خواب . بابا...

زخم تنش در آسمان چون آفتاب است

شب ها همیشه می شود مهتاب . بابا...

زخمی ترین شعرم فدای تار مویش

با هر دمش دریا شود گرداب . بابا...

آقا اجازه دست هایم درد دارد

از این جریمه های سخت آب بابا...

 

 

شعری از"سید حامد رحمتی" فرزند جانباز شیمیایی

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
قرضم را ادا کن و مرا دفن.

و بنویس برای آقایم که هیچ کس اینجا دیده به راهت نیست.

آب رنگ خون گرفت .تقدیر این بود همه باید تشنه می رفتند.

کوفه نیا .

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
زیر پایش خالی شد.معلق بین زمین و آسمان فقط به بالا نگاه می کرد.می دیدم دستهایش دیگر توان ندارند.می دانست اگر فریاد بزند کار همه تمام است .فقط گفت سلام مرا به امام برسانید.

روز بعد تکه های پیکرش را از لای سنگ ها جمع کردم.

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |

گرچه در خاطر بي معرفتان نيست شهيد

نمره مردي و ايثار گرفت ، بيست شهيـــد

پاسخت چيست بر اين پرسش يُومُ الحَسرت

گر بپرسند که اي دوست ، بگو کیست شهيد ؟

عاقبت بر پلِ باريک تر از موي  صــــــراط

ميدهد بر تو و بر تُوسنِ تو ايست شهيد !

رحیم چهره خند

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
دست که به صورتت کشیدم صدای شکستن دلت را شنیدم.ببخش تمام دردهایم که فریاد نشد همین بود.

می خواستم بگویم مثل کوه پشت سرت ایستاده ام.

غمت مباد

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
شهیدی که بر خاک می خفت ، سرانگشت در خون خود مي زد و مي نوشت دو سه حرف بر سنگ:

به اميد پيروزي ،نه در جنگ ،كه بر جنگ

زنده ياد قيصر امين پور

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
تمام مدت فقط زل زده بود و نگاه میکرد.برای تمام طعنه هایش جواب داشت اما ...

اما ....

راستی چقدر درد طعنه های اینان از درد ترکش ها بیشتر تنم را می سوزاند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت توسط محمد درویش زاده| |
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody